تبليغاتX
پشت دریاها شهری است
پشت دریاها شهری است
خاطرات مالزی نشینی

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد:  پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان1388 توسط  |

سلام به همه، حالتون خوبه؟ چند روزی نبودم...می گن هرچی بری سال بالاتر درس ها سنگین تر می شه، راست میگن. امروز  فرصتی شد تا بنویسم. از مدرسه بگم. تا هفته پیش ما شنبه و یکشنبه ها تعطیل بودیم، ولی امسال دیگه فقط یکشنبه ها تعطیلیم اون یک روز خواب هم از دست دادیم. مالزی هم که در امن و امان هست و همه کنار هم زندگی می کنن. و هوا هم خوب شده و تقریبا هرروز بارون میاد. چه باروونی

همونطور که می دونید امروز ۸/۸/۸۸ هست و تولد امام هشتم، امام رضا(ع). جالبه نه...

 این روز رو به همه تبریک میگم

www.picestoon.com

نوشته شده در تاريخ جمعه 8 آبان1388 توسط  |

کنار ساختمانمون سالنی هست که اکثرا  مهمانی های دولتی رو اونجا برگذار می کنن. روز شنبه از صبح تا شب مراسم بود. عصر برای پیاده روی رفتیم پایین. از محوطه ساختمان حیاط این سالن معلوم می شد. خیلی شلوغ بود. از نگهبان پرسیدیم چه خبره؟ گفت: Open House* هست و شما هم میتونین برید. ما هم رفتیم. یک ماه از عید فطر گذشته بود و مراسم عید فطر داشتند. موسیقی زنده مالایی داشتن، غذاهای مالایی، که خوب بودن. میخواستیم برگردیم که من از بلند گو اسم نخست وزیر مالزی رو شنیدم و حدس زدم که اینجاست. درست حدس زده بودم. خیلی جالب بود، مردم رفتارشون خیلی عادی بودن و هیچ سر و صدا و هیاهویی نبود، تو صف ایستادن تا با نخست وزیر دست بدهند. همین ... . برام خیلی جالب بود.

*Open House مراسمی هست که روز عید فطر خانواده های مالایی برگذار میکنن و مردم به خونه هاشون میرن و روز عید تبریک میگویند.

openhouse

openhouse

openhouse

یک دختر بچه 9 یا 10 ساله بود که آواز می خوند و خوب میخوند

openhouse

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مهر1388 توسط  |

موقع برگشتن از مدرسه، کارت دانش آموزی رو به مسئول فروش بلیط مترو نشون میدم و میگم: با این کارت میتونم تخفیف بگیرم،نه(آخه از طرف مدرسه گفته بودن میتونین برای گرفتن بلیط اوتوبوس و مترو از کارت استفاده کنین)؟ میگه: متاسفم، باید لباس فرم مدرسه داشته باشی! میگم:خب این هم فرم مدرسه ایرانی هاست، ولی مرغ یک پا داره و میگه متاسفم... تعجب میکنم، برای چی کارت مدرسه ایرانی رو قبول ندارن؟ خوب بود اگه فرم مدرسه ما هم مثل دانش آموزان اینجا بود! نمدونم چی بگم.

فردا 17 اکتبر، دیپاولی(Deepavali)، فستیوال انوار هندوهاست. هندوها این عید روشنایی را با شور و نشاطی خاص برگزار میکنن و به ستایش و سپاس گزاری خدایان خود می پردازند.اینجا 

عکس ها رو خودم در مرکز خرید میدولی(Midvalley) گرفتم.

midvalley

deepavali

غرفه های محصولات هندی

deepavali

تنقلات هندی

deepavali

deepavali

اینجا یک شیرینی امتحان کردیم که مزه باقلوای خودمون رو میداد...

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط  |
بالاخره (اینجور که معلومه) مدرسه جدید هفته بعد باز می شود. جالب اینجاست که مدرسه دخترانه همون جای قبلی(خیابان امپنگ) هست و پسرها میرن مدرسه جدید( خیابان دامای). اینم یک نوع تبعیض که پسرها مدرسه جدید میرن و ما باید همون مدرسه ای باشیم که قبلش پسرها بودند. حالا خودتون دیگه حدس بزنین، مدرسه ای که قبلش پسرها بودن، چه وضعی دارد.

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مهر1388 توسط  |

یک ایملی برام اومد از دعاهای کودکانه...بعضی از این دعاها خیلی جالب بود. گفتم بذارم شما هم فیض ببرین...

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (۵ ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (9 ساله)(آخی، بیچاره کلافه شده)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! ( 10ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! ( ۹ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! ( 11 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (7 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! ( 1 ساله) (چه چیزا میخواد این بچه)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! ( 9ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (9 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (12 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! ( 7ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! ( 11ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (10 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (7 ساله)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 مهر1388 توسط  |

امروز تو مدرسه، دوستم عکس بچه هایی رو که برگشتن ایران رو کشیده بود و به دیوار زد. ما هم جاشون گل گذاشتیم.

به قول یکی از بچه ها: در بهار مدرسه...جای دوستامون خالی...

بچه ها جاتون خیلی خالی ِ...

Our Friends

اینم یکی از هنر های ما دانش آموزاچه کنیم دیگه...

بعدا نوشت: این قالبی که تازه گذاشتم اذیت میکنه و چند نفر از دوستان هم برام کامنت گذاشتن و همین رو گفتن... میخواستم نظرتون رو بدونم. قالب را تغییر بدم بهتره؟ممنون...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 مهر1388 توسط  |

سلام...

خب بالاخره اول مهر شروع شد. جالبه نه، 7 مهر مدرسه باز شد، تازه با کلی داستان که بماند. امروز فقط پیش دانشگاهی، سوم دبیرستان و ابتدایی ها کلاس داشتن. همون ساختمان قبلی مدرسه و مسولین گفتن که تا چند روز دیگه ساختمون جدید آماده میشود. ما هم منتظریم تا این ساختمان رو که میگن از سال پیش دونبالش بودن را ببینیم و امید داریم که تو کلاس هاش بشینیم و درس بخونیم.

اگرچه مدرسه رفتن زیاد خوب نیست (من خواب صبح رو با هیچ چیز عوض نمی کنم) ولی اگر بعد از یک هفته مدرسه بری، اونوقته که قدر مدرسه، جمع دوستات و درس رو میدونی.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 توسط  |

او را شاید بتهون ایران می بایست نامید که با رنج و تلاش بسیار بعد از سال های 60 موسیقی ایران زمین را ارتقا داده و پروش داد. صدای شیوا ور رسا و پیانو وار وی مشخصه های ساز او می باشد. با رفتن او حسرت کنسرتی فی مابین او و استاد شجریان به آرزویی جاودانه مبدل گشت.

قطعه ای بداهه به یاد استاد مشکاتیان...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط  |

یک سال از شروع نوشتن این وبلاگ گذشت. چه قدر زمان زود میگذره مثل باد... وبلاگ جان تولدت مبارک... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

happy birthday

 

عید فطر رو به همه شما دوستان تبریک میگم.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

عید فطر در مالزی یک عید ملی و مذهبی است. مردم از اوایل ماه رمضان به اسقبال عید فطر می روند ، خرید میکنند وشادند. روز عید فطر مالزیایی ها، به قول خودشان open house دارند. یعنی در ِ خانه هاشون رو باز میگذارند و از مهمانها پذیرایی میکنند و مردم لباس های محلی می پوشند.

 نخست وزیر هم open houseدارد و مردم به خانه نخست وزیر می روند و عید رو تبریک می گویند.در ِخانه مالایی ها به روی همه باز است. از مردم عادی تا نخست وزیر...

عید فطر

پ.ن: به مناسبت تولد وبلاگ یه قالب بهش هدیه دادم...

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط  |
Blog Skin